نمایش مخالف خوان به نویسندگی و کارگردانی محمد رضا قلی پور كه از اول بهمن به روي صحنه رفته است، تا اواخر بهمن ماه 1389 در تالار محراب اجرا مي گردد. تا كنون اين اثر با استقبال خوبي از سوي مخاطبان رو به رو شده است.
این اثر از دریچه اکنون و با نگاهی اجتماعی، تجربه ای دیگرگون از نوع خود را به تماشا می آورد. از عوامل اجرایی مخالف خوان می توان اشاره برد به، مشاور کارگردان: رحمت امینی
بازیگران: فرشته فرشاد، داریوش حق دوست، عليرضا مرجب، آرزو صید افکن و حسين رادمهر.
موسيقي: سجاد کیانی و بهزاد داداشي
طراح گریم: شادی شیشه گران
طراح صحنه: حمید قلی پور
مدير صحنه: شيدا عقبايي
نشانی: خیابان ولیعصر - تقاطع خیابان امام خمینی - جنب هنرستان موسیقی پسران - تالار محراب
هماهنگی: ۰۹۱۲۲۱۷۴۷۸۶
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 21:42  توسط فرشته فرشاد
|
خوک بوده ام شاید یا سوسک
با گونه های سوزان و ناخن های کاهگلی
نافم را با گلاب و آهن بسته اند
نمی دانی؟
لعنت...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 23:22  توسط فرشته فرشاد
|
هشتاد و هشت ضربه خورده ام
از دستان سرد مارگریتای مرشد
از خصایص مدرن و تفکرات فئودالیته
دلقک قرن منم
آژاکس باشم یا ادیپ
نفستان فریب می خورد
دایره ی لغاتم نقض می شود
حالا مثلثم
می خوانم به نام نویسایی که هنوز نمرده است.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:53  توسط فرشته فرشاد
|
نمایش " در انتظار خون " به کارگردانی محمدرضا قلی پور و بازی فرشته فرشاد، مهدی نهاوندی نژاد و محمدهادی اسفندیاری در تالار محراب به روی صحنه رفت.
زمان اجرا: ۷ دی و ۱۲ تا ۱۷ دی ، ساعت ۱۷
مکان اجرا: تقاطع خیابان ولیعصر و امام خمینی ، جنب هنرستان موسیقی پسران ، تالار محراب
مهمان ما باشید.
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:36  توسط فرشته فرشاد
|
چوپان عزيز سلام !
اين نامه را برايت مي نويسم تا شايد آگاهي بيايد دماغش را بچسباند به پشت پنجره ات و با التماس تو را نگاه كند و تو دلت بسوزد، در را به رويش باز كني و راهش دهي، تا جهل تو نسبت به همه ي ما از بين برود. ما، من، او، نمي شناسي؟ گوسپندانت... همان ها كه اگر نبودند، تو مفهومي نداشتي. قرار بود گله را حفظ كني. يادت مي آيد؟ اما تو خيانت كردي. كاش لااقل گرگ بودي. خرده هاي بسيار بايد بر تو گرفت. فرار مي كني؟ فايده اي ندارد. بهتر است زودتر تسليم شوي. نبايد فراموش كني كه تو يك قاتلي. از قتل اين همه گوسپند آسوده اي؟ بعد از اين همه كشتار، حالا راحت به درخت تكيه داده اي و ني لبك مي زني؟ حالا ديگر ساز تو كوك هم كه باشد، مني وجود ندارد كه به نت هاي فالش تو برقصد. تو مرا هم كشته اي. سپيدترين و پروارترين گوسپندت، كه با صدايي رسا " بع " مي كرد و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي. تو ترسيدي. ترسيدي بهتر از نواي تو برقصم. ترسيدي پروارتر شوم و گران تر. و تو عقب بيفتي و ديگر هدايت غير ممكن باشد. و تئوري هاي كپك زده ي تو ديگر كاربرد نداشته باشد. ما را يك به يك گذاشتي پشت در. خيال كردي آنجا پيش تو چه خبر است؟ پر است از قواعد تكراري، كتاب هاي خُرد و برداشت هاي يك طرفه كه بوي زباله مي دهد و حتي از زباله هم بدتر. بازيافت هم نمي شود. بويي كه ابتدا از تو ساطع مي شود، سپس به طور مساوي بين مولكول هاي هوا پخش مي شود، همه را مي آزارد و بعد از مدتي از بين مي رود.
كاش مي شد تو و امثال تو را به دار آويخت، يعني مقتول تو باشي، تا بفهمي وقتي شيرهايت را بدوشند و بگذارند بترشد و دور بريزند يعني چه. بفهمي احساس لوله ي دائم كلاشينكوف روي شقيقه چطور است. بفهمي كه بيرون پشت در خبرهاي داغ گونه ها را مي سوزاند. بيرون پشت در آزادي است. تو دستگير خواهي شد. ارواح گوسپندان عليه تو شهادت خواهند داد. تو تبرئه نخواهي شد. ما مي خواستيم خداي قلم شويم. حالا مُرده ايم، به وسيله ي چاقوي تيز تو. شعله هاي سوزان آتش از آن تو باد.
يكي از گوسپندان
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:5  توسط فرشته فرشاد
|
بر سر كوچه ي ما داد بزن، اي نمكي، اي نمكي
از غم جامعه فرياد بزن، اي نمكي، اي نمكي
1368
به خانه ي جديد نقل مكان كرديم. خانه اي كه شب ها صداهاي غريب مي خورد به گوش. همسايه ها مي گفتند آن خانه روح دارد. تا صبح نمي خوابيدم. دائم مي پنداشتم هر آن در كمد باز مي شود و پدربزرگ مرحومم مي آيد بيرون، از آن. و آفتاب، كه پايان ترس بود و پلك ها گرم مي شد تا خواب. اما هنوز دقيقه ها به دو نرسيده بودند كه صداي خروس همسايه، و بعد نمكي، نمكي، نون خشكي...
بي خوابي از پا آويزانم مي كرد و ترس مي جويد مرا. مثل موش هاي خانگي، از درون. سياهي هاي زير چشمانم مادرم را ترساند. مرا به آزمايشگاه برد. سوزن... سرنگ... كه مي لرزيدم، از ترس...
مادرم از نگراني فارغ شد. من كم خوني يا هيچ بيماري لاعلاج ديگري نداشتم. به خانه برگشتيم. جايي كه شب هاي آن، دزد آرامش من بود.
دوباره شب، دوباره سياهي، دوباره تاريكي، دوباره بي خوابي، دوباره صداهاي نامانوس.
دوباره به پدربزرگ با ريش هاي سفيد و پاهاي استخواني مي انديشيدم كه كمد دهانش را باز كرد و برادرم را با تمام وسايل و لباس ها تف كرد وسط اتاق. صداها تمام شدند. ترس ها به مرگ دچار شدند. كينه اي چابك در من زاييده شد و شروع كرد به دويدن. خواهر عليه برادر.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط فرشته فرشاد
|
فیلترهای سفید سیگار
چای و شربت های ممنوعه
می کشد مرا روی بمب های هیروشیما
جنگ من با آدم هاست آقا
جهان شما چهار است یا پنج٬ نمی دانم.
من اما عقب٬ مانده ام
از اف هاش دوازده های کاربنی.
آخرین مدال مقدس جنگم
اجازه ی عبور می خواهم
اجازه هست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:21  توسط فرشته فرشاد
|
پوكرباز ماهر با شما حرف مي زند
بازي هم گاهي برگشت مي خورد
سه به نفع چشم هاي بادامي
كات مي خورم
رابطه ي ما اندازه ي يك تخم مرغ بود
به افلاطون بي نوا چرا هي بسط مي دهي، بست
جمهورهاي عقيمش را
به زماني براي جولان چهارپايان.
توليد شديم
مثل ارابه هاي قرون لامذهب
مثل مده آي ژان آنوي
يا حواي دونده با ريش آبي
دفن اين همه اجساد دسته جمعي در گور من
چقدر مي ارزد؟ ها؟
آشيلي يا اسفنديار
كه بي پروا خميازه اي به بلنداي شب مي كشي؟
شيره ات تمام نشد؟
برق من بي رعد تو
سر ساعت دوازده گم می شود.
گم شو
روزهاي فرد من صاعقه خورده اند
افعي شده اند
گم شو
تا كلروديازپوكسايدها را از حلقومت نخورده ام
يا به تركيب قتل يك پيرمرد خميده ي عنق درنيامده ام.
محو شو
مثل عين
مثل خ
...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:22  توسط فرشته فرشاد
|
تحلیل رفته ام
تا دست های نفرت
که سردخانه اند
سرم درد می کرد تا بگویی معصوم من
نرینه شدی٬ افتادی
از چشم های ماه اول
دوم
سیزده تف به خرده های این ذات
طا
ظا
صاد
ضاد
زاد
درونم به دنیا می رود
تنم می لرزد در گور
به گور شده ام
برای اعتقاداتت در سن بیست و هشت سالگی
اعتقادات سیم-علف-سالامی
سین سر بر نمی دارد از دستم
بزرگ می شود
برای خودش صاد می شود
هرزه ی گورکن!
این سکوت من است یا صعود تو؟
[مکث]
قربانی واگن کدام شماره ام؟
چهل نفرم یا شش اسبم؟ ها؟ آقا؟
درد کدام میخم؟
نگو میخ٬ بگو میخ علیها السلام
من میخ شده ام
دانشگاه آزاد شده ام
من٬ زن مرحوم برشت شده ام
فکر٬ فاصله٬ فاضل- آب شده ام
" از دست رفته ام از پا " شده ام
معکوس شده ام
سال یک سه شش دو شده ام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:1  توسط فرشته فرشاد
|
آدم هنوز نشدي
خواهر هابيل نيستم اگر زنده ات... مرده ات... نفست بريده بريده...
بريده ام اگر نيندازمت
محكم
بسته وقتي شدي
پدرت روي سين خوابيده بود
مادينه اي از عهد بوق كه هنوز هم بوق مي زند
هزار بار
مست مي شود
تا از ياد ببرد بلندي ليست پدرهايش
كافه هاي تعطيل، چشمان آريايي ات را خيس مي كند؟
چرا خجالت مي كشي عزيزم؟
بگو نيستي
تا نژادت را بياورم بالا
و به اين كودك بي وجود بگويم
مادرت به بزرگي كشور كويت بود
و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي
چرا نمي فهمي؟
حلالت مي كنم تا حرام نباشي.
تو مرده زاييده مي شوي
تا زمين به عدالت برسد
صد بار اگر بگويي هستي، نيستي
مثل ماهي هاي سيزده بدر
مثل پدرت
مُرده اي...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:47  توسط فرشته فرشاد
|