آدم هنوز نشدي
خواهر هابيل نيستم اگر زنده ات... مرده ات... نفست بريده بريده...
بريده ام اگر نيندازمت
محكم
بسته وقتي شدي
پدرت روي سين خوابيده بود
مادينه اي از عهد بوق كه هنوز هم بوق مي زند
هزار بار
مست مي شود
تا از ياد ببرد بلندي ليست پدرهايش
كافه هاي تعطيل، چشمان آريايي ات را خيس مي كند؟
چرا خجالت مي كشي عزيزم؟
بگو نيستي
تا نژادت را بياورم بالا
و به اين كودك بي وجود بگويم
مادرت به بزرگي كشور كويت بود
و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي
چرا نمي فهمي؟
حلالت مي كنم تا حرام نباشي.
تو مرده زاييده مي شوي
تا زمين به عدالت برسد
صد بار اگر بگويي هستي، نيستي
مثل ماهي هاي سيزده بدر
مثل پدرت
مُرده اي...
