تبليغاتX
Angelof

Angelof

 

آدم هنوز نشدي

خواهر هابيل نيستم اگر زنده ات... مرده ات... نفست بريده بريده...

بريده ام اگر نيندازمت

محكم

بسته وقتي شدي

پدرت روي سين خوابيده بود

مادينه اي از عهد بوق كه هنوز هم بوق مي زند

هزار بار

مست مي شود

تا از ياد ببرد بلندي ليست پدرهايش

كافه هاي تعطيل، چشمان آريايي ات را خيس مي كند؟

چرا خجالت مي كشي عزيزم؟

بگو نيستي

تا نژادت را بياورم بالا

و به اين كودك بي وجود بگويم

مادرت به بزرگي كشور كويت بود

و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي

چرا نمي فهمي؟

حلالت مي كنم تا حرام نباشي.

تو مرده زاييده مي شوي

تا زمين به عدالت برسد

صد بار اگر بگويي هستي، نيستي

مثل ماهي هاي سيزده بدر

مثل پدرت

مُرده اي...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:47  توسط فرشته فرشاد  | 

 

ساراي مست تو اگر شعر مي شود

ايلياي من ...

سال هاي سال است كه مَرد، مُرده است

مات

ماتت برده به كدامين سال دروغ؟

مُهره ام را مي گذارم روي رُخت

چه فرقي مي كند اين صفحه شطِ تو باشد يا رنجِ من؟

چاقوي تو تيزتر باشد يا دنبه ي من لذيذتر؟

پيامبرم نيستي، به تو نماز برم

قديس را سال هاي دور به خاك هاي خورنده سپردم

و صحرا شدم

حالا به هر دريايي كه مي خواهي برو

من هيچ چيز ندارم

نه آئيني كه به آن با من آغاز كني

دوشيزه ات نيستم

فرشته ات نيستم از شر شياطين به خدا پناهت دهم

سارا نيستم تا عكسم را برعكس كني

سورتمه ات نيستم تا ميل هاي خسروجرد

من يك سيب درسته هستم

من ايستگاه كرجم

كه گذشت

از سرم... پريد... روي ديوار...

تا كوچه هاي خيس شهسوار

حالا با اين همه سربازهاي مرده،

فيل هاي خارج و رخ كج چه مي كني؟ ها؟

من؟ كمكي از من ساخته نيست آقا.

من ريشه ام كن شده.

حالا نمي دانم روسيه ام يا طبس

عطر بد كُماي يا سرماي زير صفر؟

جاده را از هر طرف گاز بزني،

برنده اي وجود ندارد،

يا اين صفحه قلابي است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:29  توسط فرشته فرشاد  | 

 

مردي پايين تر از ماتيك

ريشه ام را مي كَنَد، كَن مي كند

به رنگ طلايي خرس هاي پاريس

 با زبانِ دراز و تمدن تعطيل

هه، چه پارتي مفصلي

از مهمان نوازي شما بي نهايت شاش بنديم آقايان

سنگ هايتان امشب هم سيخ مي شود.

شب هاي عزيز

من بار  دارم

من باردارم

اسپرم هاي مده آ را نوش،

نوشيده ام به خاطر هوبريس

موهايم را مي گذارم،

گذاشتم

بيرون، پشت در.

قبرهاي پانزده سانتي را مي تپم

به نان و سه شنبه

بيست و چهار سال ستيز

تعليق پشت ميله ها

اوج مردن با گره هايي كه باز مي شوند

تخم مرغ هاي عيد پاك

و اگزودوس

همسرايان سر مي پيچند به بازيِ سُربازي...

[سَرباز تير مي خورد يا مي كِشَد]،

سرهاي خورده

بهمن، 57 شد.

ليچار

ولفگانگ ها به دنيا مي روند

كه تو بگويي بيچاره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط فرشته فرشاد  | 

 

[صحنه اتاق يك هتل روستايي است. ميز و يك صندلي چوبي در راست صحنه قرار دارد. يك تختخواب كهنه در چپ صحنه قرار دارد. فانوسي كنار پنجره در انتهاي صحنه است. پرده اي سياه در گوشه ي انتهاي چپ از سقف آويزان است. زن وارد صحنه مي شود. يك پالتوي سياه، قد بلند، موهاي بلوند و كلاهي قرمز به سر دارد. كيفش را روي ميز مي گذارد. روي صندلي مي نشيند.]

 

زن: اين جا جاي گرم كم پيدا مي شه. بايد يارو اوضاع خوبي داشته باشه. [از كيف خود آينه اي بيرون مي آورد. خود را نگاه مي كند. آينه را در كيف مي گذارد. سيگاري روشن مي كند.] مي دونم چي كار كنم. بايد حسابي تلكه اش كنم. مردتيكه به من مي گه انقدر بهت پول مي دم كه تا آخر عمر برات بس باشه و اين كار لعنتي رو بذاري كنار. اگه اين كار لعنتيه، تو كه با اين كارت تأييدم مي كني. هر كسي براي يه كاري ساخته شده. يكي نقاشي مي كنه. يكي دكتره. يكي نجاره. خوب منم كارم اينه. كارمم دوست دارم. بهش عادت كردم. خوب پولم در مي يارم. مگه چه اشكالي داره؟ [به فكر فرو مي رود. سيگارش را با تمام قدرت خاموش مي كند.] هميشه از يه جايي شروع مي شه. از يه بار بزرگ كاميون كه يه دفعه مي ريزه روي يه رهگذر. راننده هه به روي خودشم نمي ياره، درمي ره. من هم بايد نقش كاميون رو بازي مي كردم. با يه بار سنگين كه شايد رنج نباشه. شايد بشه گفت تجربه هاي شيرين. حالا كه وضعم خوب شده، يعني بهتر شده، هر دفعه يه راننده استخدام مي كنم تا باري رو كه حالا مال خودم شده رو برام حمل كنه. اين اصلاً جريان براقي نيست؟ هست؟ ماتِ ماته. مثل صورت من كه سالهاست ماتِش برده به مسير فرار اون راننده، راننده ي اول. [كلافه مي شود] اَه، همشون حروم زاده ان، لحظه هايي رو كه بيات شدن، نبايد دوباره بهشون آب زد تا تازه بشن. نمي دونم چرا اين مردك نمي ياد. گفته بود ساعت يازده، الان نزديكِ دوازدهه. [بلند مي شود. به سمت پنجره مي رود. بيرون را نگاه مي كند. مي خندد. فتيله ي فانوس را پايين مي كشد. به سمت ميز مي رود و دوباره خودش را در آينه نگاه مي كند.] فكر كنم خودش باشه. چقدر كوتوله ست. فقط خدا كنه بوي اسطبل و پهن نده. آه، عيبي نداره. يه شبه. تحمل مي كنم. تموم مي شه. [صداي درب مي آيد.] چرا در مي زنه؟ احمق!

صداي مرد: اجازه مي فرمايين خانوم؟

زن: بيا تو

 

[مردي لاغراندام با جثه ي كوچك وارد مي شود. لبخندي بر لب دارد و با لهجه ي روستايي حرف مي زند.]

 

مرد: شب بخير خانوم.

زن: شب تو هم بخير. [به طرف مرد مي رود.] خيلي دير كردي. مي دوني ساعت چنده؟ نمي گي سنجاب كوچولو بهش بر مي خوره؟ بيا، من بايد قبل از روشنايي برگردم. مي دوني كه.

مرد: اجازه بدين خانوم. اشتباهي پيش اومده. شماره ي اين اتاق صد و دوئه. مگه نه؟

زن: [جا خورده] بله

مرد: پس درست اومدم.

 

[زن لبخندي مي زند.]

 

مرد: [پاكتي از جيبش در مي آورد.] اين نامه خدمت شما. [مي خواهد برود.]

زن: من با شما تلفني صحبت كردم؟

مرد: [برمي گردد.] نه، متأسفانه. من فقط بايد نامه رو به شما مي دادم. [مكث] امري نيست؟

زن: [بُهت زده] مرسي

 

[مرد خارج مي شود.]

 

زن: [پاكت را باز مي كند. آن را مي خواند. دستپاچه مي شود. به اين طرف و آن طرف مي رود. زير تخت را نگاه مي كند. بالاي ميز مي رود. مي آيد پايين و پرده را كنار مي زند. مردي از سقف به دار آويخته شده و زير پايش روي زمين پر از اسكناس است. زن جيغ مي زند.][مكث] پس بالاخره پيدات شد. راننده ي اول همين جاست. تو اين جايي . راننده. راننده ي فراري. [با فرياد] ديره. ديره. [كلاهش را در مي آورد و زير پايش له مي كند.] نمي خوام. نمي خوام. مرده ي تو به درد من نمي خورده. پولاي تو هم به دردم نمي خوره. بوي اصطبل مي ده. بوي گُه مي دي. ديره. خيلي ديره. بعد از اين همه سال. اين همه دوري. من نمي بخشمت. [شروع به كتك زدن مرد مي كند.] برو، برو، نمي خوامت. نمي خوام ببينمت. برو. ترسو. فراري. [كلاه گيس خود را در مي آورد و به سمت مرد پرت مي كند.] اون بچه ي ناقص مال خودت بود. مال خود بي شعورت. تو ترسيدي. تو در رفتي. تو. ريغونه ي بي دست و پا. نه به من فكر كردي نه به هيچ چيز ديگه. حالا بعد از اين همه سال...

مرده ي تو به چه درد من مي خوره؟ مرده شور وجدانت و عذابت و بقيه ي چيزاتُ ببرن. [پوزخند مي زند و به نامه اشاره مي كند] ديگه وجود نداري؟ قبلاً هم وجود نداشتي. همون موقع كه رفتي، مرده بودي. هر شب براي مرده ات دعاي شَر مي كردم. [اسكناس ها را بر مي دارد و به طرف مرد پرت مي كند] با اينا خرج كفن و دفنتُ بده. من لطف تو رو نمي خوام. [زن كيفش را بر مي دارد و از صحنه خارج مي شود. نور مي رود.]

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:3  توسط فرشته فرشاد  | 

 

به عقيده ي من اسطوره از جهل مي آيد. از ناآگاهي نسبت به چيزي. وقتي تعريف شكل مي گيرد، جذابيت از بين مي رود. دانش ما نسبت به مطلبي كامل شده و حالا به سراغ مورد ديگري مي رويم. اما تا وقتي كه تعريفي شكل نگرفته و ابهام وجود دارد، آن مطلب براي ما جذاب مي شود. پس دست به اسطوره سازي مي زنيم. ذهن خلاق انسان تخيل مي كند. افسانه و داستان مي سرايد. بعدها دانش ما كامل مي شود. ممكن است آن افسانه به نظر مضحك بيايد. اما براي ما تقدس دارد. به آن احترام مي گذاريم. شايد چون از آينده يا به نوعي همان تقدير بي خبريم. و شايد تصور اين باشد كه بي اعتنايي به يك آئين ممكن است بدشانسي بياورد. چون ما به تنهايي قدرتمند نيستيم. و انرژي هايي كه از انسان و طبيعت و مجموع اين ها ساتر مي شود، دست به دست هم مي دهد و عوامل را به سويي پيش مي برد كه طبق پيش بيني يا خواسته ي ما نيست. شايد مجموع انرژي هاي ديگر از ما (منِ تنها) قدرتمند تر باشد و هست. مگر اينكه ما بر ضد آن نباشيم، همگام با آن باشيم، آن وقت اتفاقي كه مي افتد مي تواند مطابق ميل ما باشد. مثلاً وقتي به واقع تصميم بگيريم و با تمام وجود و قدرت بخواهيم كاري را انجام دهيم، پيروز مي شويم. چون در آن زمان انرژي زيادي داريم و طبيعت و تمام عوامل دست به دست هم مي دهند تا ما را در پيشبرد هدف ياري كنند. در واقع اينبار تقدير است كه با ما همگام مي شود و ما ندانسته آن را رهبري كرده ايم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:37  توسط فرشته فرشاد  | 

 

ديگه گاز نمي گيرم. قول مي دم. ولم كن مامان. الان موهام كنده مي شه. يكي بياد كمكم كنه. كمك. بابا منم. در رو باز كنين. فقط عينكي شدم. منم. هِي. يكي بياد كمك. الان منم ناخونام رو مي كنم توي اون گونه هاي كَك مَكي ات. پسره ي آلمانيِ مو قرمز. همتون مثلِ همين. فقط بلدين دست كنين تو دماغتون و بعد آشغالشو بذارين رو زبونتون. يكي بياد منو از دست اين زبون نفهما نجات بده. نمي خوام آلماني صحبت كنم. اصلاً مي خوام خفه شم. مگه زوره؟ كمك. باباجون، گُه خوردم انگشتت رو گاز گرفتم. واي. خونش زد روي ديوار. آخه مي خوام برم جشنواره فيلم ببينم. مگه چيه كه نمي ذارين برم. تو رو خدا يكي بياد كمكم كنه. مگه اُشين چِشه؟ چرا هِي مي گين اين مثل ژاپنيا مي مونه. آ، وا، واي، كمك. دارم خفه مي شم. آي لعنتيا ولم كنين. مهمونيه ديگه. مگه چيه؟ چرا نبايد خوش باشيم و بنوشيم و برقصيم؟ ولم كنين. آي. كمك. سيگار آخره. ديگه نمي نويسم. ميخ؟ واسه چي؟ آي، آي. عالِت اوبه؟ اين شيبا يو بُخويَم، گَبي مي شم؟ همه خوابن. بيا يَباشَكي بازي كنيم. اِ، نزن. گَبول نيست. تو جِرزَني كردي. آي. مي خوام بمونم همين جا. اين جا امن بود. سلام. من از تو جدا شدم مامان. من رو از تو آوردن بيرون. آي. اوءَ. اوءَ. اوءَ. از ساحل خيلي فاصله گرفتم. هيچ كس نيومد كمكم. حالا اين وسط خودم موندم تنها. حتي اون دختره كه گاهي با چشماي پُر اشكش زل مي زد بهم، ديگه نيست. دريا چقدر عميقه و چقدر شور. يكي داره مي ياد طرفم. همون دخترَست.

– مي تونم يه گاز كوچولو از باسنتون بگيرم؟ - خودشه. پس اين همه مدت... انگار وقتشه...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:45  توسط فرشته فرشاد  | 

زُل زده بود به سال هاي دور، با اون چشماي ورقلمبيده ي پرحسرتش. صورت گرد و بيني باريكي داشت. نشسته بود روي صندلي اي كه چرخ هاش هيچ كاربردي براي او نداشتن. تمام روز رو زل مي زد و شب هم همونجا لذت ديدن ستاره ها رو از دست مي داد و آروم به خواب مي رفت. خواب هاي آشفته، دَرهم، بَرهم. يا حسين، عراقيا. اين جمله رو دوستاش گفتن. اون اسلحه اش رو انداخت و تا خواست حركتي بكنه...

از چادر بيرون اومد و ديدني هاي بسياري ديد كه بعدها شد باعث همين شيزوفرني نمي دونم بگم عزيز يا لعنتي. چيزي كه ديده بود رو هيچ وقت نفهميدم. فقط از خواب هاي شبانه اش مي شنيدم كه داد مي زد:" تو شيكمشون پُرِ كوكو بود. پاره شده شيكماشون. راديوي دروغگو. عراقي ها دارن مي يان تو دهنمون. چرا دروغ مي گي؛ شنوندگان عزيز، شنوندگان عزيز! خرمشهر آزاد شد."

اون همين طوري زل مي زد به رو به روش و دست هاي باريكشو مي كشيد روي موهاي نرم بچه گربه. تا اين كه مامان آسيه سروكله اش پيدا شد. براش فال گرفت، گمونم فال چهره. تو گوشش يه چيزايي پچ پچ كرد و يه مراسم عجيب انجام داد و رفت. از اون موقع هر چي صداش مي كنيم جواب نمي ده. فكر كنم مامان آسيه اسمش رو عوض كرده. آخه مامان آسيه با دو حرفيا بگو بخند داره.

حالا اون جيغ مي زنه. زل تبديل شده به جيغ. فكر كنم چند وقت ديگه گوشامونو بايد بديم جاش خروس جنگي بخريم. (خودم مي دونم قنديه رفيق، مي خواستم فرق بكنه.)

آره، كجا بودم؟ داشتم مي گفتم. اون آقائه انقدر جيغ زد تا مامانم ترسيد و بچه اش افتاد. البته من خيلي هم ناراحت نشدم، چون ديگه كسي قرار نبود بياد تا جاي منو تنگ تر كنه. آره، مامان بچه اش سقط شد. از دكتر كه برگشت، يه راست رفت سراغ پيرمرده يا همون آقائه. مامانم تا خواسته بود يه چيزي بگه، ديده بود آقائه چشماش قرمزه و دندوناش از دهنش زده بيرون و سُم داره. مامانم همونجا غش كرد... تا اومدن نجاتش دادن. آقائه هنوز هم اونجاست و جيغ مي زنه و زل. اما ديگه روي صندلي چرخ دارش نيست. دور استخر مي دوئه و كمك مي خواد. فكر كنم جَنگ مَنگ همه اش بهونه بوده تا مردم رو گول بزنه و اين داستان رو بخونن. هه! حالِ خوشي دارين نه؟ موفق باشين و مواظب اون آقائه باشين تا يه وقت نياد تو خوابتون، جيغ بزنه و زُل.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:41  توسط فرشته فرشاد  | 

اصلاً برو، به دَرَك

گفته بودم صدبار

خيانت خ دارد

اما چوب ندارد بزند مثل خدا

پس گردنت.

اصلاً برو

برو به آغوش همان روس روس پي ها

با گيسوان بافته

و بوي عود

دود مي كنند دودمانت را

بدرود

اصلاً برو جنوب

سي خاطر خاطرات

تا خط هايم را خطي كني

بر هر چه راي مفعولي

اصلاً برو دخمه ي كوروش

تا صبح بِكِش از شب

بعد بگو تُف به اين روز

اين نشانه ها

اين شباهت

چقدر بُهت مي آورد

غذا و ميوه و واك من

ياد راي مفعولي

كه باز قِل مي خورد در مغزت

و باز خطي اَم مي كني

اصلاً برو خانه ي دوستِ نقاشت

تا صبح...

به دَرَك

مي روم شمال

شمالِ جنوبي اَت مي شوم

اَت مي شوم

نمي خورم

تعارف نمي كنم

صرف نمي كنم رفتن يا ماندن

راي مفعولي را قورت مي دهم

مفعول مي شوم

مي ايستم

اما مثل يك فاعل

سرم را مي كشم روي فعلي

كه ختم به تو مي شود

اصلاً برو به دَرَك

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:54  توسط فرشته فرشاد  | 

بوهاي بدي به مشامم مي رسد. سگ نيستم كه كنجكاو شود پوزه ام تا كشيده شوم به مبدا. مي گويم مهم نيست و در مي گذرم. عدد هاي من حالا ديگر سپري شده اند. من ديگر من نيست. از اول هم نبوده. از اول هم خيال بوده كه هست. شايد اگر پدرم مست نمي كرد، به چهار قناعت مي كرد، به سراغ مادرم نمي رفت تا بشويم پنج، يعني من ليز بخورم به دنيايي كه سر در نمي آورم از هيچ كجاي آن. هر چه بيشتر جلو مي روم، بيشتر سردرگم مي شوم. احساس مي كنم اين سر هيچ ته اي ندارد. كاش مي توانستم نت هشتم را بياورم تا تغيير دهم جهان واقعي را و يك دهن كجي حسابي پست كنم به آدرس افلاطون. شايد اگر موسيقي خواب هاي طلايي را نمي شنيدم و دردهاي حاصل شده از سوزن را تحمل نمي كردم، در رفتن و ماندن ترديدي نمي داشتم و به هيچ كس پيشنهاد ازدواج نمي دادم. من براي شما پيشنهاد ازدواج دارم، آقا. آيا حاضريد زن من شويد؟ من شير خواهم بود، يك شيرزن. اما مي خواهم تنبلي كنم و تنها پشت پنجره سيگار بكشم، سالاد درست كنم و فكر كنم به اين كه به غير از مده آ ي اوريپيد و ژان آنوي چند تا مده آ ي ديگر داريم.

خانم فرزانه مرادي

مي خواهيد اعتراف كنم؟

اموالم خودشان نمي آيند در نمي دانم كجا چاپ، save يا upload شوند. من نيستم. نبودم، از اول هم نبودم. حالا راضي شديد؟ اقرا بسم ربك الذي خلق. نمي دانستم مي خواهم خداي شعر شوم يا خداي تئاتر. الان نمي دانم مي خواهم كجا رفته، چرا رفته، و اصلا چه وقت؟ ديگر شعر ندارم بخوانم براي كسي خانم... خوانم... خوانوم محترم. زبان چرب ندارم و اصلا اخلاق شاعري. نمي بينيد؟ موهايم سپيد شده، به سپيدي دندان هاي سپيد دندان. حالا زمان ديگري است. عقل از سرم پريده و با لباس هاي مضحك ميدان را دور مي زنم،  دور باطل. عددهايم متروك شده اند و عقربه هايم گريخته اند. ذهنم شكسته و به چهارصد يا پانصد تكه تبديل شده. تكه هايي از آن در خاور دور، ميانه، نزديك، خيلي نزديك، نزديكتر... سرگردانند. تكه هايي دفن شده اند، پوسيده اند و خوراك جانورهاي موذي و حتي مهربان شده اند. تكه هايي هم متولد نشده در رحم مرده اند. تكه هايي ناقص به دنيا آمده اند. و تكه هايي اصلا نيستند، مفقود شده اند، فقدان آن ها چيزي را عوض نمي كند براي شما خانوم جون عزيز. براي من چرا. اگر هنوز خورده مني از من هاي قبل در من باقي مانده باشد، آن ته ها خود را پنهان كرده باشد، ناگاه بيرون مي پرد و هيجان زده دستش را مي كوبد به ديوار و مي گويد ساك ساك، حالا نوبت توئه چشم بذاري.

متاسفم هنوز متوجه اين قضيه نشديد كه من شر مي گويم. شايد بايد شما و دوستانتان و يا من را به دارآويخت تا از شر اين دشمن انگاري خلاص شد. بيماري ام زياد خطرناك نيست. باور كنيد. تجويز پزشك چيزي را ثابت نمي كند. به اميد ديدارهاي مضرس...مواج...تیز...نرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:50  توسط فرشته فرشاد  | 

براي بار اول: آيا من چاي تو هستم؟

عزيزم سعي كن هيچ وقت پياز نخوري. چون ممكنه حواست نباشه، آرغ بزني و بگي: دوستت دارم. اونوقت ممكنه چاييت در بره. بره دور دورا. بره تو عمق دريا قايم بشه كه تو وقتي اومدي لب دريا رو ببوسي، اون بپره بيرون و مچت رو بگيره. بعد تو بگي مي خواستم از لب دريا قند بردارم كه تو رو بخورم. چاييه مي گه ديگه سرد شدم، فايده اي نداره. اينجاست كه تراژدي به اوج مي رسه و چون ما ازش بي خبر بوديم، كلي كلمه هاي ركيك مي خوريم.

 

براي بار دوم: واقعا نديدي؟

خواب از سر مي پره روي دست و پا و از پنجره فرارميكنه و تا اذان صبح برنمي گرده. وقتي هم كه برمي گرده دروغ مي گه. مي پرسي كجا بودي، مي گه همين اطراف، هيچ جا، همين پشت سيگار مي كشيدم، اما تو مي دوني رفته بوده سراغ همسايه ها تا بيداري رو از اونا بدزده تا براي ادامه قدرت داشته باشد. اون ترفنداي بي نظيري مي دونه كه نه من از اونا با خبرم نه تو. خاص خودشه و اگه ازش بپرسي يا فضولي كني مي گه تو مخاطب خاص نيستي. تو مخاطب عامي و خودت رو بكشي از ساختار و تاويل متن هيچي نمي فهمي. تراژدي هاي قانون مند يونان باستان رو هم نمي فهمي چه برسه به ديدگاه هاي مدرن و ساختار تخت و شالوده شكني و نظريه هاي سسر يا آنتونن آرتو.

 

براي بار خنثي: - بريم قهوه بخوريم و سيگار بكشيم. - ديگه كهنه شده، بايد چاي بخونيم و روزنامه بخوريم.

قول دادم ميتوكندري هاي عزيز، گلوكزهاي مادرمرده رو دائم به هسته برسونن. قول دادم. بالاي قولم نمي زنم بيفته پايين كه نشه براش يقه ي انگليسي دوخت.

مي دوني چرا؟ چون نگاهاي هيز كه هميشه روي من ليز مي خوردن، تمومي نداشتن، تمام من رو دريده بودن. تصميم گرفتم ديگه مدل هيچ عكاس يا نقاشي نباشم تا طرح ها رو به دارم بكشه. منم مي تونم مثل عصاهاي نرم امروز، آخرين مدل چوب پنبه رو قورت بدم، اما مي خوام من باشم.

من؟

يه زن با اندام خودم، موهاي كوتاه نارنجي، پوست سفيد كك مكي، دامن بلند، پوتين، يقه اسكي سفيد، كم حرف.

روي لباش يه برچسب سياه زده تا تمرين بيان.

پشت پنجره مي شينه و به ويولون مرد دوره گردي كه وجود نداره گوش مي كنه. از ديوونه اي كه دم در وايستاده مي پرسه اوضاع چطوره، چقدر شبيه خودشه. خودشه. به سمتش مي ره تا تمرين بدن.

گاهي عصباني مي شه، مداد مي شكنه. گاهي حالش خوبه، دوش مي گيره و آواز مي خونه. گاهي دو سه روز مي خوابه، طوري كه انگار مرده. گاهي كلمه ها رو به رقص مياره. گاهي آينه ها رو مي شكنه. گاهي تو صورت آدمايي كه انگشت ندارن، تف ميندازه. گاهي هم غمگين مي شينه تا يه تلنگر، يه ظهور، يه اكتاو خوشحالش كنه، حالش خوب بشه و براي شكرگزاري آبجو و زيتون بخوره.

وقتايي كه حوصله اش سرمي ره، مي ره پيش همسايه ي كورش و براش بافتني مي بافه همسايه براش از جنگ مي گه و اون توي دلش روش هاي مختلف از بين بردن رو دوره مي كنه.

عاشق سبزيجات و هل و فلفله.

هفته اي يه بار مي زنه به سرش و خارج از نت اپراي نمي دونم كي رو مي خونه. مست كه مي كنه مي خنده و مي رقصه و گاز مي گيره.

خيلي كم پيش مياد كه بترسه، ولي وقتي بترسه ديگه ترسيده و توي بشقاب جيش مي كنه.

وقتي آبستن حوادث بشه، ويار پياده روي و پاوارتي مي گيرتش و از هر چي صداي حرف و بوي ماهي و جمع هاي خانوادگي و مكانيكي تهوع مي گيره و اسهال مي شه. اون موقع است كه ديگه به سفيدي كاغذا رحم نمي كنه، انقدر روشون دستشويي مي كنه كه هيچ سفيدي نمونه اعتراف كنه.

 

حالا براي بار سوم مي پرسم دوشيزه آيا بنده خرم؟

آيا زن در پي پدر است، آنچنان كه الكت در پي آگاممنون؟

آيا به واقع آدولف فكر مي كند زن در پي مرد و مردانگي است؟

آيا هامارتياي ما اين است كه مي نويسيم؟

آيا اين شكل هاي نوشتاري كه من دچارش هستم، مثل استريندبرگ حاصل يك ازدواج غير مذهبي است؟

آيا م + ن همان H2O  >   H+ + OH-     ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:14  توسط فرشته فرشاد  |